معرفی وبلاگ
پاییز در قلب من همیشه جاودانه ست
صفحه ها
نویسندگان
PesarePaeiz
دسته
دنياي دوستانم
بلاگفاي من
رفقاي قديمي ثبت مطالب
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 28225
تعداد نوشته ها : 68
تعداد نظرات : 484
onLoad and onUnload Example

Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

تقديم به (R.A) 

................. 

از دورها ...

آواز قلبي خسته مي آيد ...

بي مكث و پي در پي،

كسي،

ياد مرا در ذهن خود، آهسته مي خواند

و من در خواب سنگين غرورم

پلك ها را سخت تر در هم گره كردم

و صدها بار مي ديدم

ولي چشمان خود را بسته تر كردم

كسي با بغض سنگيني

پر از فرياد قلبم بود.

و من ...

بي اعتنا، دل را پياپي بسته تر كردم

كمي نزديك تر آمد

نگاهش خيس باران شد

و دستش را به سويم پيش تر مي راند.

نفس در قلب من محبوس و ...

دست بسته ام را بسته تر كردم

...

كنون دستان من باز است و قلبم باز و چشمم هم ...

ولي دستان او كو؟

قلب او كو؟

چشم او كو؟

 

 

 

.......................

"سياوش"  

 

دسته ها : سالهاي انتظار
دوشنبه یازدهم 2 1391 10:1

گل كن، شكوفا شو، بخند و...

باز عاشق باش

و با قلبي چنين شيدا

سرود زندگي در گوش موج ساده اي

كز خلوت درياي تنهايي

به ساحل هاي متروكي پناه آورده

نجوا كن

شكوفا شو

بخند و باز هم ...

در گوش موجي ساده نجوا كن

كه دنيايي كه ما با عشق مي سازيم

هر از گاهي به ظاهر عشق مي بيند

ولي هرگز

شكوه و حس عشقي ساده را

در خود نمي بيند

گُلي از كاغذ و عشقي طلايي،

قلبي از خارا و شمعي تا ابد روشن

كه يك پروانه را هرگز

در افكارش نمي بيند

فقط نامي بنام "عشق" مي ماند

و ديگر هيچ

اما باز هم ...

گل كن، شكوفا شو، بخند و ...

..........

"سياوش" 

دسته ها : سالهاي انتظار
سه شنبه اول 1 1391 21:12

شمعي كه مي سوزد از ميان جمع

گلهاي شمعداني،

پيوسته در انحصار شب

لبخند مي زند پروانه اي سبز،

به شيشه هاي اشك آلود پنجره

خاطراتي كه گذشت

قاصدك ها مژده اي آورده اند

هاج و واج،

زنبورهاي باغ

از لبخند گلي سياه

و چشم هاي ماه، 

در تماشاي نيايش دختري بي روسري

 فردا خورشيد نخواهد تابيد !!!

 ................

"سياوش" 

دسته ها : سالهاي انتظار
يکشنبه بیست و یکم 12 1390 23:44

... و دختري كه رفت

شبيه به انسان نبود و گيسوانش هم ...

سفيد،

رنگ فنا ناپذير چهره اش،

پرده اي بود بر سياهي درونش

دختران، دختران، دختران ...

آناني هستند كه در خيال پاكمان، مقدس مي شماريم

نيستند

نه...! مقدس نيستند

چادر، مضحكه ي ايست كه بر زشتي هايشان مي پوشانند

و گاهي هم....

سفيد،

رنگ فنا ناپذير چهره شان،

پرده ايست بر سياهي هاي درونشان

كجاست آن همه پاكي؟

فكر كن ... فكر كن

آيا تو كه ميخواني و سر تكان ميدهي و براي من تاسف مي خوري ...

زشت طينت نيستي؟

بيشتر فكر كن

بيانديش به تك تك ثانيه هاي زندگي ات

دختران، دختران، دختران

ديگر مقدس نيستند.

زيرا ...

سفيد،

رنگ فنا ناپذير چهره شان،

پرده ايست بر سياهي درونشان

....

"سياوش" 

..................

ويرايش: اول فروردين 1391

توي پيام خصوصي خيليها گله كرده بودند كه توهين به همه ي چادريهاست.در حالي كه هدف من اين نيست. بلكه هر كسي ظني نسبت به خودش داره مي تونه اين نوشته رو براي خودش فرض كنه در غير اين صورت اين نوشته در مورد اونا صدق نمي كنه

با سپاس 

دسته ها : سالهاي انتظار
چهارشنبه دوازدهم 11 1390 22:39

غرق در كابوس

 ...

... و آن شب،

در ژرفناي چشم هاي خسته ي عاشقي مغموم،

تصور آشفته ي رويايي مصلوب

رخ رنگ پريده ي ابليسي ولگرد را،

در جنايتي هولناك

ماوراي شعله هاي آتش

به تصوير مي كشيد

مرداب ها

در تراكم و طغيان

جنگل ها

مه آلود و چركين

در پشت شيشه ي شكسته ي قابي تهي

فرشته اي

از يادها پاك مي شود



! ... سياوش ... !

دسته ها : سالهاي انتظار
يکشنبه بیست و پنجم 10 1390 14:45

درود.

چند سال پيش بود خيلي غرق شعرهاي شاعران قديم شده بودم.كلا نمي تونستم شعر امروزي بگم.اينم يادگاري از همون دوران هستش كه البته واسه امروزي ها شايد چندان به دل نشينه

شايد

 ...

گذر كردم شب تاري، ز راه خاكي و سردي

به لطف نور مه در شب، رُخت را ديده ام شايد

از آن وقتي كه در آن ره، نگاهم مات رويت شد

من از رفتن به راه ديگري ترسيده ام شايد

چه روياهاي زيبايي، تو را در قلب من جا كرد

در آن افكار طوفاني، به خود خنديده ام شايد

رُخت دنيايي از غم را، به قلب سرد من بنشاند

نگاهم را به دنيايي دگر بخشيده ام شايد

نگاهت سيب سرخي را نشانم داد و بي پروا

ز برق چشم تو آن سيب را دزديده ام شايد

گناه خويش را دانم، وز آن مسرور و شادانم

شدم مجرم و جرم خويش را فهميده ام شايد

ز چشمانت نه تنها سيب را دزديده ام، بلكه

شكوه عشق را از چشم تو پرسيده ام شايد

خجل از عشق والايت و عشق ساده و سردم

دلم را از هواي عشق خود، پوشيده ام شايد

اگر چه عشق ناچيزم، به يك چشمك نمي ارزد

براي عشق ورزيدن به تو، كوشيده ام شايد

نواي عشق، قلبم را تهي از غصه و غم كرد

دلِ بي عشق را من، مرگِ جان ناميده ام شايد

نخواهم زندگي را گر كه عشق از سر فرو افتد

من عشق و زندگي را بارها، سنجيده ام شايد

شبي كز چشم تو افتادم و از قلب من رفتي

ز درد بي كسي تا صبح دم، ناليده ام شايد

به پشتم خنجري بنشست و من از درد مي نالم

نيازردي مرا اما، به خون غلتيده ام شايد

دل و قلب مرا آن دم، ز عشق خود جدا كردي

فريبي مي دهم دل را، كه من خوابيده ام شايد

نخواهي رفت از يادم، اگر چه مملو از مرگم

من از دنياي بي سامان تو، رنجيده ام شايد

هنوز مستم ز آن شامي، كه با تو راه پيمودم

من از جام لبانت، باده اي نوشيده ام شايد

دگر آزادم از دنيا، نمي دانم چه كس هستم

به لطف عالم مستي، به شب رقصيده ام شايد

من از خورشيد تابنده، نبردم بهره اي اما

در اوج ظلمت دنيا، به دل تابيده ام شايد

توانم را گرفت آن تابش و جانم ز پيكر رفت

من آزادم از اين دنيا، دگر آسوده ام شايد


!... سياوش ...!

دسته ها : سالهاي انتظار
شنبه نوزدهم 9 1390 19:36

آرامشي سرد

..........
آغاز باران ،

شبهه ي چركين خاك را ،

از چشمان ابري ام مي زدايد

نم نم

ببار اي باران

براي روزهايي كه در فراقش ،

تو را زمزمه مي كردم

زمزمه كن

كه من ،

روزي از عشق لبريز بودم

آري از عشق

از عشق كسي كه هيچ گاه عاشق نبود

حتي ريشه هاي بيد كمي آنسو تر مي دانند

من روزي عاشق بودم

هيچ نگفتند

زيرا عشق ،

كلمه اي بيش نيست

ببار اي باران

ببار تا فراموش كنم

افسانه ي عشق را

افسانه ي روزهايي را كه بيهوده گذشت

حال ديگر جز تو ،

هيچ چيز آرامم نمي كند

ببار

ببار اي باران

نم نم ببار

 

!... سياوش ...!

دسته ها : سالهاي انتظار
يکشنبه پانزدهم 8 1390 23:29

فصل زيباي من، پاييز


...

نقش مي بندد رد پاي طلائي پاييز

بر پيكر چروكيده ي زمين

به خاك نگاه كن !

به اين سرزمين بنگر !

آيا احساس مي كني زيبايي به جاي مانده

از بند بند انگشتان پاييز را !؟

آيا درك مي كني عظمت وجود پاييز را

در ميان نقاب هاي بهار !؟

در ذهنم به تو مي انديشم

تو كه وجودم را از زيبايي لبريز كرده اي

فصلِ من

فصل زيباي من ،

پاييز

 

!... سياوش ...! 

دسته ها : سالهاي انتظار
شنبه دوم 7 1390 23:12

گم گشته

...

در انتهاي هر سفر

در آينه،

دار و ندار خويش را مرور مي كنم

اين خاك تيره

اين زمين، پاپوش پاي خسته ام

اين سقف كوتاه، آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خداي دل

در آخرين سفر

در آينه،

بجز دو بيكرانه ي كران،

بجز زمين و آسمان

چيزي نمانده است

گم گشته ام كجا !؟

نديده اي مرا؟

... حسين پناهي ...

براي دانلود دكلمه كليك كنيد(اينترنت و اينترانت)

دانلود

دانلود با لينك مستقيم

دسته ها : حسين پناهي
شنبه بیست و یکم 3 1390 11:44

و در آن شب بود

..... 

و در آن شب بود كه رازها را
به سايه ي سياه خفاشها سپردم.
و در انتهاي يك كابوس،
روياي آمدن خورشيد را،
در گوش آفتاب گردانها زمزمه كردم.
و در آن شب بود كه به همه ي نبودنها
به همه ي تنهايي ها
به همه ي دردهاي 
پاسخ گفتم:آري
زنده خواهم ماند

!... سياوش ...! 

دسته ها : سالهاي انتظار
يکشنبه شانزدهم 3 1389 21:56